در انتظار ذوالبر | ||
|
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 11 مهر 1391
] [ 12:53 ] [ یاران ذوالبر ] پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفتر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمهاي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم! موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 11 مهر 1391
] [ 12:50 ] [ یاران ذوالبر ]
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود… منبع:http://mstory.mihanblog.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 4 مهر 1391
] [ 1:11 ] [ یاران ذوالبر ] يك مردِ روحاني، روزي با خداوند مكالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟"*
حتما دنبالش رو بخون پشیمون نمیشی موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، ادامه مطلب [ شنبه 1 مهر 1391
] [ 12:35 ] [ یاران ذوالبر ] آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، ادامه مطلب [ شنبه 25 شهريور 1391
] [ 9:9 ] [ یاران ذوالبر ] گفتم: خستهام موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، جملات زیبا، ، [ پنج شنبه 9 شهريور 1391
] [ 16:54 ] [ یاران ذوالبر ]
حضرت یعقوبعلیه السلامبه یوسف بسیار علاقه داشت .چهل سال در فراغ یوسف گریه کرد ووچشمش کور شد .قدش خمیده گشت وموهایش سفید شد در روایت آمده است که هفتاد برابر یک پدر معمولی به یوسف علاقه داشت اما خداوند متعال هفتاد برابر علاقه یعقوب علیه السلام به یوسف به بندگانش علاقه دارد ونسبت به آنان مهربان تراست خیلی عجیب است وقتی حضرت موسی وهارون می خواهند به نزد فرعون بروند خداوند می فرماید: با نرمی وملایمت با فرعون صحبت کنید شاید برگردد ومتذکر شود یا بترسد.(سوره طه آیه 44) در علل الشرایع صفحه58 آمده است که زمانی آب رود نیل کم شد .مردم آمدند وبه فرعون گفتند:مگر تو خدای مانیستی ؟ گفت : بله .گفتند :پس آب رود نیل را زیاد کن .آب زراعتمان کم شده است . گفت بسیار خوب فردا زیادش می کنم .خودش می دانست که هیچ کاره است .دستش خالی است.شب هنگام لباس فرعونی را بیرون آورد.خودش را روی خاک ها انداخت و گفت :خدایا آبروی ما را نبر خدایی ما به خطر افتاده است .آن قدر آه وناله کرد تا خدا دعایش رامستجاب کرد. وآب رود نیل زیاد شد.فرعون در باطن به خدا ایمان داشت ولی اظهار نمی کرد .روایاتی که درباره فرعون است بسیار عجیب است لطف ومهربانی خدا رانسبت به بندگانش می رساند امام هشتم علیه السلام فرمودند: فرعون وقتی داشت غرق می شد به حضرت موسی استغاثه کرد . مرتب التماس می کرد حضرت موسی علیه السلام هم گفت : باید غرق بشوی وغرق شد.موسی علیه السلام شب برای مناجات به درگاه خدا آمد اما خداوند گفت:چرا جواب فرعون را ندادی ؟؟؟؟ای موسی تو فرعون را اجابت نکردی چون او را خلق نکردی .اگر به من استغاثه کرده بود او را اجابت می کردم . وشبیه همین داستان در مورد قارون آمده است . ویک حدیث ی زیبا از امام جعفر صادق علیه السلام است که می فرماید زمانی که نوح بر قومش نفرین کرد خداوندتا 40 سال تمام زنان را عقیم کرد تا کودکی متولد نشود . الله اکبر الله اکبر به مهربانی خدا آن قدر مهربان است که تمام سوره های قران با جمله زیبای بسم الله الرحمن الرحیم شروع شده است .فقط یک سوره که برائت از مشرکین بوده (سوره توبه ) که بسم الله الرحمن الرحیم ندارد ولی خدای مهربان به جای آن در سوره نمل دو مرتبه بسم الله الرحمن الرحیم را آورده است . ما چه قدر ما خانواده با همسایگان با پدر ومادر وبا ... مهربانیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ دو شنبه 6 شهريور 1391
] [ 12:8 ] [ یاران ذوالبر ] نَصوح مردى بود شبيه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 4 شهريور 1391
] [ 20:41 ] [ یاران ذوالبر ] گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم … گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک بشم … گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی … گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم … گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: الیس الله بکاف عبده .:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::
منبع:http://www.naabrestaurant.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ جمعه 3 شهريور 1391
] [ 15:30 ] [ یاران ذوالبر ] سخن روح الله خمینی درباره ی سیدعلی اندرزگو دوم شهریور سالروز شهادت سید علی اندرزگو موضوعات مرتبط: زندگی نامه شهیدان، ، ادامه مطلب [ پنج شنبه 2 شهريور 1391
] [ 15:28 ] [ یاران ذوالبر ] آنگاه که دردمندی سلامت خود را بازیابد. آنگاه که دستی به نشان شکر به آسمان بلند شود ملائک تو را می ستایند روز پزشک مبارک روز بزرگ داشت ابوعلی سینا و روز پزشک بر تمام جامعه پزشکی مبارک. [ چهار شنبه 1 شهريور 1391
] [ 11:38 ] [ یاران ذوالبر ] بدجوری زخمی شده بود رفتم بالای سرش
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ پنج شنبه 26 مرداد 1391
] [ 1:36 ] [ یاران ذوالبر ] [ دو شنبه 23 مرداد 1391
] [ 1:22 ] [ یاران ذوالبر ] آیا سحری به رنگ خون دیدی تو محراب و تو منبری چنین دیدی تو ان زاده کعبه و امین حرمین افتاده میان خاک و خون دیدی تو ایا تو درون ظلمت شام سیاه نان اور کودک یتیم دیدی تو او زخم تن و زبان که در طول زمان با جان به خرید و دم نزد دیدی تو موضوعات مرتبط: اشعار مذهبی، ، ادامه مطلب [ پنج شنبه 19 مرداد 1391
] [ 3:10 ] [ یاران ذوالبر ] عایشه در هنگام شنیدن خبر شهادت امیرالمونین سجده شکر کرد . به خاطر محبت به قاتل امیر المومنین غلام خود را عبدالرحمان نامید ( الجمل شیخ مفید ص 159) 17 رمضان سالروز مرگ عایشه ملعونه بدست معاویه ملعون مبارک وتهنیت باد. آیات کرامات خدا نازل شد
برای آگاهی بیشتر ادامه مطلب را بخوایند. ادامه مطلب [ دو شنبه 16 مرداد 1391
] [ 12:47 ] [ یاران ذوالبر ] شهادت بزرگ مرد آسمان آبی بر تمام عاشقان راه شهادت تسلیت باد [ یک شنبه 15 مرداد 1391
] [ 2:58 ] [ یاران ذوالبر ] شهيد بابايي در بيانات مقام معظم رهبري :
ادامه مطلب [ یک شنبه 15 مرداد 1391
] [ 2:50 ] [ یاران ذوالبر ] وصیتشهید عباس باباییوصیت نامه دوم شهید عباس بابایی موضوعات مرتبط: وصیت نامه شهدا، ، ادامه مطلب [ یک شنبه 15 مرداد 1391
] [ 2:20 ] [ یاران ذوالبر ] نام : عباس بابایی
موضوعات مرتبط: زندگی نامه شهیدان، ، ادامه مطلب [ یک شنبه 15 مرداد 1391
] [ 2:1 ] [ یاران ذوالبر ] ما از تو بجز کرم ندیدیم جز سفره ی محترم ندیدم
سروده ی علی اکبر لطیفیان موضوعات مرتبط: اشعار مذهبی، ، برچسبها: زندگی امام حسن مجتبی, ادامه مطلب [ جمعه 13 مرداد 1391
] [ 23:34 ] [ یاران ذوالبر ] |
|
(function(i,s,o,g,r,a,m){i['GoogleAnalyticsObject']=r;i[r]=i[r]||function(){ (i[r].q=i[r].q||[]).push(arguments)},i[r].l=1*new Date();a=s.createElement(o), m=s.getElementsByTagName(o)[0];a.async=1;a.src=g;m.parentNode.insertBefore(a,m) })(window,document,'script','//www.google-analytics.com/analytics.js','ga'); ga('create', 'UA-52170159-2', 'auto'); ga('send', 'pageview'); |