در انتظار ذوالبر | ||
|
حمایت از حامیان حضرت علی(ع) موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ چهار شنبه 26 مهر 1391
] [ 12:32 ] [ یاران ذوالبر ] در بصره امیری بود و روزی در باغ خود موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 25 مهر 1391
] [ 11:22 ] [ یاران ذوالبر ]
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 11 مهر 1391
] [ 12:53 ] [ یاران ذوالبر ] پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفتر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمهاي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم! موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 11 مهر 1391
] [ 12:50 ] [ یاران ذوالبر ]
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود… منبع:http://mstory.mihanblog.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 4 مهر 1391
] [ 1:11 ] [ یاران ذوالبر ] يك مردِ روحاني، روزي با خداوند مكالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟"*
حتما دنبالش رو بخون پشیمون نمیشی موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، ادامه مطلب [ شنبه 1 مهر 1391
] [ 12:35 ] [ یاران ذوالبر ] آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، ادامه مطلب [ شنبه 25 شهريور 1391
] [ 9:9 ] [ یاران ذوالبر ] گفتم: خستهام موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، جملات زیبا، ، [ پنج شنبه 9 شهريور 1391
] [ 16:54 ] [ یاران ذوالبر ]
حضرت یعقوبعلیه السلامبه یوسف بسیار علاقه داشت .چهل سال در فراغ یوسف گریه کرد ووچشمش کور شد .قدش خمیده گشت وموهایش سفید شد در روایت آمده است که هفتاد برابر یک پدر معمولی به یوسف علاقه داشت اما خداوند متعال هفتاد برابر علاقه یعقوب علیه السلام به یوسف به بندگانش علاقه دارد ونسبت به آنان مهربان تراست خیلی عجیب است وقتی حضرت موسی وهارون می خواهند به نزد فرعون بروند خداوند می فرماید: با نرمی وملایمت با فرعون صحبت کنید شاید برگردد ومتذکر شود یا بترسد.(سوره طه آیه 44) در علل الشرایع صفحه58 آمده است که زمانی آب رود نیل کم شد .مردم آمدند وبه فرعون گفتند:مگر تو خدای مانیستی ؟ گفت : بله .گفتند :پس آب رود نیل را زیاد کن .آب زراعتمان کم شده است . گفت بسیار خوب فردا زیادش می کنم .خودش می دانست که هیچ کاره است .دستش خالی است.شب هنگام لباس فرعونی را بیرون آورد.خودش را روی خاک ها انداخت و گفت :خدایا آبروی ما را نبر خدایی ما به خطر افتاده است .آن قدر آه وناله کرد تا خدا دعایش رامستجاب کرد. وآب رود نیل زیاد شد.فرعون در باطن به خدا ایمان داشت ولی اظهار نمی کرد .روایاتی که درباره فرعون است بسیار عجیب است لطف ومهربانی خدا رانسبت به بندگانش می رساند امام هشتم علیه السلام فرمودند: فرعون وقتی داشت غرق می شد به حضرت موسی استغاثه کرد . مرتب التماس می کرد حضرت موسی علیه السلام هم گفت : باید غرق بشوی وغرق شد.موسی علیه السلام شب برای مناجات به درگاه خدا آمد اما خداوند گفت:چرا جواب فرعون را ندادی ؟؟؟؟ای موسی تو فرعون را اجابت نکردی چون او را خلق نکردی .اگر به من استغاثه کرده بود او را اجابت می کردم . وشبیه همین داستان در مورد قارون آمده است . ویک حدیث ی زیبا از امام جعفر صادق علیه السلام است که می فرماید زمانی که نوح بر قومش نفرین کرد خداوندتا 40 سال تمام زنان را عقیم کرد تا کودکی متولد نشود . الله اکبر الله اکبر به مهربانی خدا آن قدر مهربان است که تمام سوره های قران با جمله زیبای بسم الله الرحمن الرحیم شروع شده است .فقط یک سوره که برائت از مشرکین بوده (سوره توبه ) که بسم الله الرحمن الرحیم ندارد ولی خدای مهربان به جای آن در سوره نمل دو مرتبه بسم الله الرحمن الرحیم را آورده است . ما چه قدر ما خانواده با همسایگان با پدر ومادر وبا ... مهربانیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ دو شنبه 6 شهريور 1391
] [ 12:8 ] [ یاران ذوالبر ] نَصوح مردى بود شبيه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 4 شهريور 1391
] [ 20:41 ] [ یاران ذوالبر ] گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم … گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک بشم … گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی … گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم … گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: الیس الله بکاف عبده .:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::
منبع:http://www.naabrestaurant.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ جمعه 3 شهريور 1391
] [ 15:30 ] [ یاران ذوالبر ] بدجوری زخمی شده بود رفتم بالای سرش
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ پنج شنبه 26 مرداد 1391
] [ 1:36 ] [ یاران ذوالبر ] این مطالب رو یکی از دوستانم تو نظرات خصوصی برام گذاشته بود گفتم شما هم بخونید بد نسیت. از دوست گلم هم ممنونم به خاطر نظر خیلی قشنگش.
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: کودک و خدا, [ دو شنبه 4 ارديبهشت 1391
] [ 11:11 ] [ یاران ذوالبر ] بسم الله دیگر دزد دین که نیستم! روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آنها چیزهایی گرانبها بود و آیته الکرسی هم پیوست آن بود آن آن فرد بسته را به صاحبش رد کرد.او را گفتند چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت:صاحب مال عقیده داشت که این آیه مال او را از دزد نگاه میدارد و من دزد مال هستم نه دزد دین!اگر آن را پس نمیدادم در عقیده صاحب آن خللی راجع به دین روی میداد آن وقت من دزد دین هم بودم! منبع:http://www.nasr19.ir موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 22 فروردين 1391
] [ 22:22 ] [ یاران ذوالبر ] بسم الله الرحمن الرحیم حکایتی عرفانی روزی شبلی(عارف مشهور)را دیدند الله الله می گفت،جوانی سوخته دل پرسید:چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟گفت ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود.* منبع:http://www.nasr19.ir موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: داستان کوتاه, [ سه شنبه 22 فروردين 1391
] [ 22:16 ] [ یاران ذوالبر ] بسم الله سه سخن شیطان به موسی(ع) ۱-اگر به خاطرت گذشت که چیزی به کسی بدهی در دادن آن تعجیل کن والا تو را پشیمان میکنم ۲-با زن بیگانه در جای خلوت منشین و الا تو را به زنا می اندازم. ۳-هر گاه غضب بر تو مستولی شد جای خود را تغییر ده و الا تو را به فتنه می اندازم. منبع:http://www.nasr19.ir موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: سه سخن شیطان به موسی(ع), [ سه شنبه 22 فروردين 1391
] [ 22:12 ] [ یاران ذوالبر ] روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . منبع:http://www.bitrin.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: داستان کوتاه, [ سه شنبه 22 فروردين 1391
] [ 22:9 ] [ یاران ذوالبر ] کوهنوردی میخواست از بلندترین کوه بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا میرفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب ر ا نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نمانده بود جز آن که فریاد بکشد: ـ خدایا کمکم کن! ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد جواب داد: ـ از من چه میخواهی؟ ـ ای خدا نجاتم بده! - واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ـ البته که باور دارم. ـ اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن! یک لحظه سکوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالیکه او فقط یک متر با زمین فاصله داشت. منبع:http://iman86.parsiblog.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: چقدر خدایت را باور داری؟! , [ سه شنبه 22 فروردين 1391
] [ 21:48 ] [ یاران ذوالبر ] دل سوختن عزرائیل روزی رسول خدا (ص) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(ص) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ 1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. منبع:http://amstory.mihanblog.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: داستان کوتاه, [ دو شنبه 14 فروردين 1391
] [ 21:16 ] [ یاران ذوالبر ] داستان حضرت سلیمان(ع) و مورچه روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. منبع:http://www.davoodonline.com موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ دو شنبه 14 فروردين 1391
] [ 20:36 ] [ یاران ذوالبر ] |
|
(function(i,s,o,g,r,a,m){i['GoogleAnalyticsObject']=r;i[r]=i[r]||function(){ (i[r].q=i[r].q||[]).push(arguments)},i[r].l=1*new Date();a=s.createElement(o), m=s.getElementsByTagName(o)[0];a.async=1;a.src=g;m.parentNode.insertBefore(a,m) })(window,document,'script','//www.google-analytics.com/analytics.js','ga'); ga('create', 'UA-52170159-2', 'auto'); ga('send', 'pageview'); |